بازگشت از ول معطلی
»می دونی!این وبلاگ مثه اون آلبومای خیلی قدیمی ای می مونه که سالهای سال توی صندوقچه ی مادربزرگ، توی انبار خاک می خورن و سال به سال هیشکی سراغی ازشون نمی گیره تا بالأخره مادربزرگ به یه دلیلی یاد خاطراتش بیفته و حس نوستالژیاییش گل کنه و بره در صندوقچه رو باز کنه و آلبومو بکشه بیرون...
حالا من شدم اون مادربزرگه و این وبلاگ هم همون آلبوم قدیمی!!!

بعد از مدت ها «ول معطلی» دوباره یاد این وبلاگ افتادم و وسوسه ی نوشتن و خاطرات وبلاگیم قلقلکم داد تا یاد صندوقچه ی قدیمیم بیفتمو ازتوش این وبلاگو بکشم بیرون!
قبلن از خودم می پرسیدم این صفحه مجازی چی داره که این همه بهش دل بستم و چارچنگولی بهش چسبیدم که نکنه یکی از دستم درش بیاره و اونوقت من بمونمو حتما" حوضم!اما تو این مدت فهمیدم که نه دلم واسه شکل وشمایل وبلاگم تنگ میشه و نه واسه تئوری ها و نظرات اجق وجق خودم ، نه،اینا ارزش یه دنیا دلتنگی رو ندارن. من فقط به آدمای این وبلاگ دل بستم و از این می ترسم که یه روزی ، وقتی که من سرمو مثه کبک کردم زیر برف و این وبلاگ هم حتما توی ول معطلی بسر می بره، یه آدم دیگه،یه مکتوب دیگه و یه ش.ا.د.ی دیگه بیاد و همه آدمای وبلاگمو بدزده و با خودش ببره تو مکتوب خودش!
اونوقته که من از حسودی دق می کنم!!!!
پ.ن:بهم حق بدید بعد از این همه مدت ننوشتن،نوشتنم از اونی هم که بود بدتر شده باشه!شما کنار بیاین با این قضیه...
آرام باشید و عاشق...


